تبليغاتX
وطن من بیدگل

وطن من بیدگل

وطن من بیدگل در هفت کیلومتری شمال کاشان واقع است.

این محله در قسمت غربی محله درب ریگ واقع است وعلت شهرتش به ویرانه بدین جهت است که در سالهای قحطی وگرانی بیشتر مردم آن از بین رفته وخانه های آنان ویران شده است.وصاف در کتاب چراغان در وصف این محله می گوید .این محل از همه جهت از دیگر محلات بیدگل خراب ترشده است.حسینه ویرانه از بناهای قدیمی بوده وبه صورت چهار صفه است که دارای شبستان بزرگی می باشد وبا سه درب به طرف شمال به میدان بزرگ محل که اکنون جزو حیاط حسینیه شده  باز می شده است .تعمیراتی در سال  1373وسالهای اخیردربنای حسینیه انجام شده.مسجد مشهور به حاج ملا محمودنیزدر این محل است که از سطح کوچه یک متر پایین تر است وبا آجر ساخته شده .ملا محمود ازبزرگان وعلمای زمان بوده ودر آخرین سفری که به حج داشته،این مسجد را بنانموده.بهداری بیدگل(مرکزدرمانی سیدالشهداء)در این محل واقع است در سالهای دوراین بهداری خانه ای بوده که مقر حکومتی بیدگل به شمار می آمده در آن زمان میرزاحسین خان مبصرالممالک نایب الحکومه بیدگل (به اصطلاح امروز بخشدار)بیدگل واطراف بوده ایشان پدر الهیار صالح است وبعد ازمقامی که در بیدگل داشته به نظارت وسرپرستی در ساختن راه تهران به آمل گماشته میشود.حمام رئیسه با قدمت بیش از هفتصد سال از بناهای دیگر این محله است.زیارت امازاده رضا ابن ابو اسحاق ابن امام محمد باقر(ع) نیز در این محله واقع است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:31  توسط حسین بیدگلی  | 

آبان ماه به میانه خود نزدیک می شود واین ماه ازفصل پائیز، درسال های گذشته ی عمرمن هم زیبا بوده  وهم پربوده ازاتفاقات قشنگ.

 من درروز 13 /8/ 49 13 در خانه ای در محله ی معین آباد بیدگل به دنیا آمدم.

درروز 8 /8/66 کارت معافیت خدمت گرفتم.

در روز 8/8/ 82 دیپلم فنی وحرفه ای در رشته درودگری گرفتم .

در روز2/8/87 وبلاگ وطن را راه اندازی کردم.

در روز7/8/88 گواهینامه اتومبیل در یافت کردم.

وشاید در روز.../8/... رفتم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:3  توسط حسین بیدگلی  | 

                                 

شهر بیدگل قدیم دارای شش دروازه بوده است که دو دروازه به طرف شمال ،دو دروازه به طرف مغرب ،یک دروازه به طرف جنوب ویک دروازه هم به طرف مشرق قرار داشته است به نامهای.

1- جنوبی دروازه ی مخلص یا شاهزاده اسماعیل :که خارج آن دشت معین آباد وجود داشته است

2 –مشرق دوازه ی درب ریگ :که خارج آن تپه های شنی وریگزار وجود داشته است

3 – شمال دروازه ی سلمقان: که ورودی اصلی از شمال برای مردم بوده است.

4 – مغرب دروازه ی سوراخ باره:این دروازه به طرف آران باز میشده است.

5 –دروازه ی شاهزاده هادی :که دروازه ی اصلی شهر به طرف کاشان بوده است.

6 – دروازه ی هادیه:این دروازه نیزبه داخل محله سلمقان باز می شده و راه رفت آمد مردم به طرف دشت مبارکه بوده است.

حسین!ما هم به تاراج می رویم.

حدود سال های 1350 هنوز حد فاصل محله های فخارخانه ی بیدگل ومحله ی دهنو آران را بیابان تشکیل می داد.بیابانهایی که عمدتا به بازی های محلی مثل «گوبگیر بالا» یا «تاویزی» اختصاص داشت .گاهی هم فحش خواهر ومادر بود وهرزگی های رایج در آن زمان.

در کنار یکی از این زمین های بازی یک لنگه در چوبی بسیار بزرگ اما فرسوده افتاده بود که همیشه وسیله ی مناسبی بود برای تخلیه ی روانی بچه ها ونشان دادن هیجانات دوران بلوغ.بچه ها هر وقت که وسیله ی دیگری برای سر گر می پیدا نمی کردند،می پریدند روی این لنگه در وبا لگد کردن آن ،دادو هوارشان به آسمان می رفت.چوب این لنگه در خیلی محکم بود وگل میخ هایی که تخته ها را بهم می دوخت هر کدام حدود دویست سیصد گرم وزن داشت.وسالها طول کشید تا تخته ها از هم جدا گشت وهر تخته به دست بچه ای به گوشه وکنا رخانه ها برده شد.

این لنگه در از محله ی دروازه ی بیدگل که در جوار محله ی فخارخانه قرار دارد به همان بیابانهایی که از آن نام بردم آورده شده بود.من روزهایی که همین لنگه در،بر چارچوب خود ،در آستانه ی ورودی محله ی در وازه بیدگل سوار بودرا نیز به خاطر دارم.دروازه ی سوراخ باره آخرین در وازه ی بیدگل بود که تخریب وضربی حایل میان مسجد محقق و حسینیه ی محله ی در وازه برداشته شد.این دروازه با سقف بلندی که داشت  وسایه بان مناسبی که برای فرار از گرمای کویروسپری کردن روزهای بیهوده ی زندگی ایجاد می کرد، هم هیبت واحترام مرحوم حاج غلامرضا ستاری را در خود داشت هم لودگی ها وخوشمزه گی های پیرمرد ژنده پوشی به نام «بابا صفر» را.

مسجد محقق در آن روزها در کنار صحن وشبستان،یک حیاط خلوت نسبتا بزرگ هم داشت با حوض آبی ودرخت توت بزرگی ومتوّلیِ زنی به نام «سلطان» که حالا هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم متعلق به کدام طایفه وتبار بود.فقط یادم هست که خوش اخلاق نبود واجازه نمی داد ما از توت های درخت بخوریم.زیارت «محقق بیدگلی» در انتهای همین حیاط خلوت ودر یک سردابه ی تاریک قرار داشت ومن فقط یک بار جرات کردم تا لب آن سردابه بروم .آن هم روزی بود که مادرم بعداز یک جنگ ودعوای مفصّل با پدرم از خانه بیرون زدوآمد لب همین سردابه نشست  وهای های گریست. وباوجودی که آن مسجد وآن زیارت وآن حیاط خلوت سال هاست از ُبن در آمده وعمارت دیگری به جای آن نشسته ،هروقت که از کنار آن رد می شوم ،غمی کهنه درونم را چنگ می زند.

لنگه در یاد شده قبل از اینکه به بیابانهای یادشده منتقل گردد، مدتی هم  در کنار همین حیاط خلوت زیر سایه ی در خت توت افتاده بود.

وامّا بعد...

دهه ی چهل(از میانه به بعد) برای معماری کهن سال بیدگل، دهه ی ویرانگری بود.دروازه هایی که امروز حسین عزیز در وبلاگ وطن از آن یاد کرده است،همه در این دوران تخریب شد.ومیراث گرانبهایی که امروزما با هزینه ی گزاف ( فقط کاریکاتوری از آن  را) زنده می کنیم ،به تاراج رفت .

حسین!ما هم به تاراج می رویم.

واما بعد...                                   حیدر علی عنایتی بیدگلی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:18  توسط حسین بیدگلی  | 

 

ميرزا محمد بيدگلي

از خوشنويسان معروف خط نسخ در عصر زنديه است. وي در بيدگل زندگي مي كرده و خطوط شكسته و نسخ را در نهايت زيبائي و بسيار استادانه مي نوشته است. هنوز هم خطوط دست نوشته وي مورخ به سال 1212 ه.ق در محراب ايوان مسجد نقشينه بيدگل مشاهده مي شود .

بر گرفته شده از وبلاگ   آران بیدگل ؟ شاید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:0  توسط حسین بیدگلی  | 

 

  خورشید داشت آرام آرام به غروب پنجشنبه دوم آبان ماه 87  نزدیک میشد، که اوبا گامهای استوارو محکم از انتهای کوچه می آمد. با کتی بر تن  ،عینکی بر چشم ومثل همیشه خندان،و من درچار چوب در خانه ایستاده  بودم منتظرش .او می آمد تا به من قدرت نوشتن بدهد تا ثبت کنم احساسات و افکارم را برای همیشه ،تاخالی کنم اندیشه ام را بر روی صفحه کلید ،تا دیگران بخوانند،ولذت ببرند و اندیشه ام را نقد کنند ومن نیز جرات نقد اندیشه های دیگران را بیابم .او می آمد تا وبلاگ وطن را متولد کند که حاملش پر از درد بود.

اینکه می گویند: معلمی تزریق اندیشه های ناب بشری است به دیگران در باره ی او صدق میکند.من دوباره نوشتن ودوباره خواندن را، اما بطوردرست از او ودوستانم فرا گرفتم.من در درون خودم قوه ای  داشتم که باید به فعلیت در می آمد واواین قوه را شناخت وبه فعلیت رساند . او کسی نبود جز عباس رسولزاده بیدگلی .

غروب روز دوم آبان ماه 87 را هیچگاه فراموش نخواهم کرد،مثل خیلی اتفاقهایی که در زندگی  ام فراموش نکرده ام. یک سال گذشت، با تمامی پستی وبلندی هایش ، یک سالی که من نوشتم وخواندم، ودر این میان دوستانی پیدا کردم بهتر از برگ درخت ،بهتر از آب روان ،چه از من دور،چه نزدیک .دوستانی که ثمره ی دیدارشان برگزاری جلسه حافظ بود در این روزهایی که گذشت .در این مدت یک سال حدود150 پست در وبلاگم قرار دادم، که بیش از80 متن ادبی وغیر ادبی ونوستالوژیک به قلم خود نوشتم ،هر چند متن هایم پر ازاشکال است اما جرات نوشتن را به خودم دادم ، حال نمی دانم نوشته هایم تا چه حد ارزش خواندن داشته یا نه، این را به عهدی شما می گذارم . نمی دانم چقدروبلاگ وطن را دوست دارید وبه آن عادت کرده اید، آیاآن روزهایی که  وبلاگ وطن نبود جایش در اینترنت خالی بود ؟ اما من از نوشته های شما نمی توانم بگذرم وبه آنها عادت کرده ام که هر روز آنها را بخوانم.  من می توانستم این  وقت وهزینه رادر جاهای دیگری نیز صرف کنم ولحظه ای لذت ببرم بدون اینکه عموم استفاده کنند. اما از کَرده ی خودم اصلا پشیمان نیستم .حتما در آینده هم چیزهای بیشتری از شما یاد خواهم گرفت .جا دارد در اینجا از تمامی دوستانی که در این مدت یکسال به من کمک کردند برای  بهتر نوشتن تشکر کنم.

اکبر آقای ستاری – حیدر علی عنایتی –آقای عموزاده-محمود فرزین-عباس رسولزاده-مسعود فرزانگان-و...

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

                     تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

                                                                              حافظ

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:22  توسط حسین بیدگلی  | 

امروز صبح زنگ زدم یکی از آژانس های تاکسی تلفنی شهرتا تقاضای ماشینی کنم وبه کاشان بروم بعد از بوق خوردن تلفن،  گفتم سلام صبح بخیر حالتان چطوره ؟مسئول آژانس با تعجب گفت اشتباه گرفته اید آقا اینجا آژانس تاکسی تلفنی است!.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 7:31  توسط حسین بیدگلی  | 

این محله  در قسمت شمال شرقی محله ی درب ریگ بیدگل واقع است وعلت شهرتش این است که بعد از خرابی وقحطی سالهای دور ، افرادی از یزلان ابوزید آباد به این قسمت از بیدگل مهاجرت کرده وسکنی گزیدند .هنوز هم بعضی احفادواولاد آنان در این محل سکونت دارند.وصاف در کتاب چراغان در باره ی این محل می نویسد:

محله ی یزلانیها که او را کوچه ی یزلان نیز گویند میدان وحسینیه کوچکی دارد ومیدانش دو سه وزینه می خورد وپایین میرود.کوچه کلاغان شهره در این محله واقع است ودر آن کوچه خانه های بسیار زیبا وخوب در زمان قحطی وگرانی از کسبه وشعرباف وحلاج خراب مانده است وباغچه های خوب وباغات مرغوب از آن خانه خرابان به یادگار مانده است . بقعه شاهزاده ابراهیم که از امامزاده های عظیم القدر است وشرح حالش در تذکره علی حده ثبت است در این محله واقع است وآن  امامزاده گنبد وایوان و رواق وشبستان وحوض خانه از آب دشت جرد دارد واین امامزاده در آخر کوچه کلاغان قریب به بارو وحصار سمت شرقی این قریه است ولی ریگ روان که او را در اصفهان ماسه گویند ، چنان بر آن حصار وبارو زور آور شده ودیوار ده ذرعی را فرو گرفته که آثار دیوار نا پیداست ونزدیک است که حوض خانه وایوان جلو صحن آن را پر کند واین محله به واسطه ی قرب جوار به درب ریگ از مسجد وحمام وآب انبار بی نیاز است.

بر گرفته شده از کتاب تاریخ بیدگل  (ص ۹۷)اثر سید حسین هاشمی تبار

  احفاد که به معنای فرزندان ونبیرگان ویاران می باشد.

 ذرع که واحد اندازه گیری است.(فرهنگ معین توضیحات خوبی در این باره دارد

شَعر که به معنای مو می باشد .شعرباف مو باف
باره یا بارو که به دیوار دور شهر گفته می شده است.(برج وبارو)

علی حده به معنای فوق العاده نام یک تذکره (کتاب تاریخی)است.
وزینه در فرهنگ ولغت نیست .شاید یک اصطلاح بومی باشد.
یزلان ابوزیدآباد نیز ،یزدلان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 6:45  توسط حسین بیدگلی  | 

Porch
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 2:13  توسط حسین بیدگلی  | 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

                       گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم

                                       یارب مباد کس رامخدوم بی عنایت

  بدین وسیله از کلیه عزیزانی که قدم رنجه کردند ودوشنبه شب بیستم مهر ماه 88 در جلسه بزرگداشت حضرت حافظ شرکت نمودند کمال تشکر وقدر دانی را می نمایم .در و دیوار اطاق پذیرایی خانه ی من هیچ گاه حضوروصدای شیرین دوستان حاضر درآن شب قشنگ وبه یاد ماندنی را فراموش نخواهند کرد وتا مدتها جای گزینی برای آن نخواهند جست .با دیدن تصاویر جلسه خستگی چند روزه ازتن من وخانواده ام رخت بر بست ولذت دیدن مکرر آن هیچ گاه سیرمان نخواهد نمود وبه راستی اگر لطف حضرتش نمی بود چنین مهمی صورت نمی گرفت.من دست تک تک دوستان راکه حضور به هم رساندند وباعث شکل گیری چنین جلسه ای شدند می بوسم .دراین مراسم که بااجرای زیبای جناب آقای استاد حیدر علی عنایتی وتسلط دقیق ومحکم ایشان صورت گرفت عزیزان ،استاد عظیمی ،استاد ستاری، استاد اسد زاده،مسعود فرزانگان ودیگر عزیزانی که جدا نامشان در ذهنم نیست به شعر خوانی وسخن پرداختند.در این جلسه که با اجرای زنده ی موسیقی سنتی توسط آقای جعفری ودوستانشان صورت گرفت زیبایی دو چندانی به  آن بخشید ودر پایان از سخنرانی ریاست محترم اداره فرهنگ وارشاد آران بیدگل جناب آقای میثم نمکی استفاده نمودیم.درادامه ی آن شب زیبای پاییزی حضور دوستان در آرامگاه شاعر قرن دوازدهم مولانا سلیمان صباحی بیدگلی واحترام گذاشتن به مقام آن شاعر بزرگ  شهر شیراز وآرامگاه حافظ را برایمان تداعی نمود.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:51  توسط حسین بیدگلی  | 

یک هفته ای میشد که چادر همتش را به کمر بسته بود، از تک تک آجر های زبر حیاط خانه  تا کاشی های سرد آشپزخانه ودرودیوارها را غبار روبی ودستمال کشی میکرد هرکی نمی دونست فکر می کرد به نوروز نزدیک میشیم تمام هم وغمش روز بیستم بود حتی این تفکر بر روی خورد وخوراک وخوابش هم تاثیر گذاشته بود به حدی که داشتم نگران وضعیت جسمی اش می شدم .امید پسرم چند روزی بود حالش خوب نبود دو بار برده بودیمش دکتر اورژانس چند تا آمپول دکتر براش نوشته بود زدن دو پنی سلین در هر روز برای بچه هشت ساله دردآوراست ومن موقع زدن آمپول اشک رادر چشمانش شاهد بودم.این روز آخری صورتش هم ورم کرده بود.

از دیروز صبح که می خواستم برم میزو صندلی ها را بیارم ناهید خانم گفت سر خود پا نشی یه وقت سر خود بری هرچی دلت خواست بگیری بیاری منم بات میام. ول نکرد تا با خودم بردمش خیابون علوی تا هر چی دلش می خواد انتخاب کنه. اون دیس وزیر دستی ها را با دقت وتامل بیشتری انتخاب کرد اونا را بار ماشین کردیم .توی راه عابد راننده وانت گفت این همه صندلی برای چی میخوای ؟گفتم جلسه دارم گفت روضه که میزو صندلی نمیخوادومن شروع کردم تا آران بیدگل براش توضیح دادن که....تا رسیدیم خونه .ناهید تاساعتی بعد از نصف شب مشغول شستن وآبکشی ظرفها بودوبعد هم خشک کردن . توی صورتش دیگه رنگ و رمقی نبود گفتم بزار بقیه شا فردا ،گفت نه فردا خیلی کار دارم نخوام رسید. راستی یاد نره صبحی اول آمپول امیدرا بزنی.صبح زود قبل از من بیدار شده بود گفت دیشب تو خواب جنگت کردم گفتم دیگه چرا؟ گفت پا شده بودی رفته بودی هرچی میوه ی خراب بود خریده بودی برآم آورده بودی خونه. برنج درست کرده بودی گوفته، ببن چه  جوری با آبروی من بازی میکنی.گفتم از بس تو فکر این جلسه ای ازاین کابوسا می بینی، گفت من نمیدونم خواستی میوه بخری منم میام ،شیرینی ام اونی که من میگم. امید ومهین را راهی مدرسه کردیم طفلی بچم امیدوقتی می خواست بره حال خوبی نداشت. سوار موتور شدیم رفتیم بازار برای خرید میوه .با وسواس خیار وموزو انگورها را سوا کردو آوردیم خونه ،همه راشست وکنار گذاشت بعدم رفت میزو صندلی ها را دور پذیرایی چید،ریه هاش نارحت بود ونفسش به شماره افتاده بود اینحالت که میشه اکسیژن میخواد  ومن خیلی ناراحت بودم بریده بریده گفت اون مهتابی روشن نمیشه ببین چشه .کم کم به ظهر نزدیک میشدیم گفتم نهار چی می خوری گفت من گشنه ام نیست یه چیزی برای بچه ها بخر بخورن.دلواپسی شیرینی در چهری هر دومون پیدا بود وداشت این دلواپسی به بچه ها هم سرایت میکرد.دخترم مهین که از مدرسه اومد تاشب یه سره مشغول این کار واون کار بود. از بس رفته بودم بیرون و اومده بودم سر درد گرفتم،حمام آخرین کارنکرده ام بود که در لحظات آخر رفتم، زنم گفت همه چی آمادست حواست پرت نشه یه وقت .رنگ چهری امید پریده ترشده بود تقریبا مثل لباس زردی که پوشیده بود به زنم گفتم اگه حالش بد تر شد زنگم میزنی.چند دقیقه قبل از شروع جلسه دست بچه ها را گرفت و رفت خونه ی باباش تا ما راحت باشیم.با رفتن او من ماندم تنها با خانه ای بی سرو صدا، آرامشی قبل از طوفان عاطفی احساس می کردم پشتم خالی شده ونگران نگاهم به در بود تا اینکه گوشی ام زنگ خورد پشت خط  مسعود بودگفتم کجایی ؟زودتر بیا قبل از رسیدن مهمونا بیبن چیزی از قلم نی افتاده باشه گفت اومدم.اولین کسی که اومد آقارضا دهقان زاده بود او به ادبیات وشعر علاقه مند است دیروز که خبر جلسه بزرگ داشت حضرت حافظ را از من شنید گفت دوست داره از مهمونا پذررایی کنه دستش درد نکنه چایی هاش حرف نداشت هر چند تنها کسی بود که در جلسه حافظ از او نامی برده نشد. من بیشتر حواسم به حال پسرم امید بود واین نگرانی تا آخر جلسه با من بود می خواستم یه جورایی برم اون خونه ببینمش اما نمیشد خودما خوشحال باید نشون می دادم اما هوای درونم چیزه دیگری بود آخر جلسه که رفتیم آرامگاه صباحی حیدر عنایتی  این حال روحی من را حس کرد نیم ساعت بعد از جلسه که داشتیم میرفتیم دکترحیدرزنگم زد که چم بود؟ بخاطر اینکه  شب قشنگش را خراب نکنم گفتم با فیلم برداره حرفمون شده.دکترکه رسیدیم بعد از معاینه، دکتر لیوان چایش را که روی میز بودبا دوسه تا قند قورت قورت خورد ودر حین خوردن فکر میکردصدای قورتهای چای که از گلوش با خش پایین میرفت خیلی اذیتم میکرد مثل این بود که سوهان به روحم  بکشی .بهمون گفت اوریون گرفته چند روز مدرسه نره داروهایی که می نویسم بهش میدید بخوره پیشه زن حاملم نره اگر استفراق کرد یا بیضی هاش درد گرفت یا ببرش بهشتی یا سید الشهدا .خدا حافظ بسلامت.امدیم خونه میزو وصندلی ها را کمی جا بجا کردیم وجا انداختیم امید بخوابه شربتهاشا بهش دادیم خورد خوابید طفلی بچم تا همین صبحی  از درد گوش چند بار بیدار شدو ناله می کرد.......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 2:28  توسط حسین بیدگلی  |